Friday, August 31, 2012

ماهیت اهداف بزرگ - ماهیت پخش پذیری

آرمانگرایی همیشه ریشه در اضطراب و نگرانی انسان داره. یعنی شما نمیتونید آرمان گرا و اتوپیست باشید ولی انسان خشمگینی نباشد. آرمانگرا به دلیل اضطراب نه نگرانی که دارد ، تمام رسورس ها رو اختصاص به هدف خاصی میدهد تا  هیچ اشکالی در کار پیش  نیاید ( معمولا هم اشکالات زیادی پیش میاید ) .  

آنتونی رابینز میگوید :  اگر دقیقن نمیداند چه هدفی دارد ، تخم مرغ هارو در سبد های مختلف بگذارید ، ولی اگر میدانید چه میخواهید و یا حده اقل فکر میکنید که میدانید چه میخواهید، همه تخم مرغ هارو تو سبدی که دوست دارید بگذارید
تجربه شخصی از زندگی من نشان میدهد که  اهداف بزرگ ، استراتژی اول جواب گو اصلان نیست، اهداف بزرگ سماجت و صبر و استقامت خاص خود را میطلبند . مهمتر اینکه ، ماهیت اهداف بزرگ با ماهیت پخش پذیری سازگاری ندارند. 
اینمساله  به هیچ عنوان رابطه یه با آرمانگرایی ندارد .  

Thursday, August 30, 2012

شبی که در همه عمر خوش گذشت این بود... ولی من همتای آن شب را امروز دیدم

Tuesday, August 28, 2012

پارادیم شیفت از انسان محق یا مکلف

معمولا در زمینه همجنس گرایی سخن زیادی در چارچوب منطق و فلسفه گفته نشده .  دلیلش هم تغیر دیدگاهیست که نسبت به انسان صورت گرفته. 
ما در دوران حق مداری زندگی میکنیم، 
یعنی انسان ها به جای اینکه خودشون رو یک  حیوان مکلف بداند ، خود رو یک  حیوان محق میداند ، یعنی ابتدا به ذات تعریف خودشون رو از حقوق شروع میکنند . مصلا، ما واجد فلان حقوق یم . بعضی ها هم معتقدند انقدر هم در باب حق و حقوق افراط شده که ی سری از متفکران مغرب رو بفرق انداخته که یک مشهوری در باب مسولیت ها بنویسند .(در اتریش ، سعی در نوشتن همچین درفتی شده بود - مشور رسپونسبلیتی ها ) . به دلیل مبالغه بر حق، مسولیت ها فراموش شده و پدید آوردن یه بالانس  بین این ۲  . وقتی که مساله حقوق رو به میان آوردیم، انواع حقوق به میان میاد . اولین بر در امریکا ، جان آدامز (فوندینگ فادر های امریکا / علمیه استقلال رو نوشتهق ند همراه با توماس  جفرسون )  در قرن ۱۸ ابتدا در فرانسه و بعد در امریکا  مطرح شد.
در نامه جان آدامز یه جمله خیلی مشهور وجود دارد ( نو اند تو ایت )  یعنی مساله حقوق پایانی بارش متصور نیست . یعنی تازه ما سرش رو باز کردیم و اینکه به کجا منتهی میشود از دسته ما خارج است. البته ترس اونها از این بود که زن ها  بیاند و بگن حقوق ما چیست. تا اینکه در ۱۹۴۴ به زن ها حقوق دادند ( اواخر جنگ جهانیه دوم) . جان آدامز درست میگفت ، این که همجنس باز ها  حقوق پیدا کنند که از خاطره کسی خطور نمیکرد .ولی به هر حال این رشتهیه بود که باز شده بود . کسی نمیداند ۵۰ سال بعد چه حقوق تازه یه در جامعه ایجاد خواهد شد ( الان  حقوق جنین ، مطرح شده. بحس  های اکولجی مطرح شده و ..) دلیل اینکه مساله حقوق همجنس گراها این همه محله تامل است و در موردش به راحتی  نمیشه سخن گفت اینه که مساله جدید از دنباله قصه حق مداری است. در حقیقت یکی از مهمتیارین چالش هایی که در دنیای جدید داریم چالش میان اخلاق و حقوق . این مساله در ۱۰۰ سال گذشته نبود . چون حقوق مداری به این وسعت و فرم وجود نداشت. علامیه  حقوق بشر (بعد از جنگ جهانی نوشته شده بود ) هنوز وجود نداشت. یانی خیلی مساله که در گذشته غیر اخلاقی محسوب میشود امروز تحت عنوان حق اخلاقی محسوب میشه یه پارادیم شف اساسی از یه فضا به یک فضای دیگی .اینکه این خوبه یا بعد ، مساله نیست ، مساله تناقض در ریشه های این مساله است. در گذشته اینسست یعنی  ارتباط جنسی با محرم داشتن اخلاق  ممنوع  بود، والی امروز به منظوره یک حق شناخته میشه ، یعنی هیچ قانونی جلوش رو نمیگیره ، و مساله منوط به رضایت طرفین هستش ، نه اخلاق . در گذشته داشتن ارتباط ، افراد متاهل با افراد دیگر اخلاقان مضمون بود،  والی امروز جز حقوق افراد به حساب میاید، یعنی هیچ قانونی نمیتونه گریبانش رو بگیره ، معنی حقوق همینه دیگه ، یعنی شما خطا نکردی، جرم نکردی، و مجازی این کار رو بکنی . یعنی یه  سری از مسائل  به عنوان حق وارد شده . حالا کسی نمگویاد ، همه عمل میکنند بهش ، ولی مجاز است. یعنی به اندازه یه پارکینگ بیجا کسی گریبانش رو نمیگیره . این اتفاقی که در دنیای امروز افتاده. یکی از اینها همجنس گرایی است. . مساله اینه که کجا حق میتواند جاش رو خالی کنه و اخلاق بشینه اونجا ، اگر اینطوری پیش بریم ، پس چه چیزی از اخلاقیات باقی میمونه . این مساله ، داوری کردن در چارچوب  منطق رو ساخت و پیشیده میکنه .اگر میخای مساله رو حال کنی، باید از ریشه از اینجا وارد ماجرا بشی . و اگر نه   وقتی که با شاخه زدن  به سهخه پزشکی یا روانشناسی بری، مساله بسیار ساده تر  و  مشخس  تره . 

Friday, August 24, 2012


کودکی که در ۱-۳ سالگی احساس آزادی ندارد و به دلایلی نیازمندی بچه رو مسخره کنند و یا به هر دلیلی تحت کنترل و فشار قرار گیرند ، سیستم حسی به نحوی خاموش میشود که از محیط فیزیکی چیزی رو لمس و حس نکند و دوست ندارد احساس کند. (توکسیک شیم ) 
اگر در فاصله ۳-۶ سالگی این روند ادامه پیدا کند کودک شبهه انسانی علاوه بر خاموش کردن سیستم حسی ، احساس شرم از هستی خود پیدا میکند و دچار حس گناه هم میشود در نتیجه برای بقا :
۱) وارد دنیای خیال میشود 
۲) بی حسی و بی احساسی 

 بی حسی و بی احساسی  میتواند به صورت اعتیاد به گونه های مختلف خود را نشان دهد : 
درس 
کار 
مذهب : مذهبی دوست ندارد جهان را حس کند و میگوید این اصلان کاری با این  جهان فیزیکی ندارد و در اولم روحانی به سر میبرد. 


Wednesday, August 15, 2012

و زندگی آموخت ...



و  به من زندگی  آموخت  که انسان چاره ای جز امید وار بودن و امیدوار ما ندن  ندارد

و به من آموخت ، آنکه امیدوار بود رفت ، رسید ،  و آنکه ماند ، شرمنده خود شد 

و به من آموخت رفتن انعکاس پیچیده اشتیاق در بستر زمان است 

و به من آموخت ، مقصد تصویری ، مبهم  ازاراده انسان به حرکت است

و از زندگی آموخته ام که شادی  ثمره  اراده ای استوار است

و  به من آموخت ،اراده ، نهایت تلاش انسان برای  تعریف زندگیست

و از تعریف زندگی ، شادی  ، کمال  را  آموختم 


  


Tuesday, August 14, 2012

رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز        تا داد خود از کهتر و مهتر بستانی 

Sunday, August 5, 2012

Religion is like A Penis



بازی یعنی من با یه هدف پنهان ظاهری رو موجه جلوه میدم و باطنی رو که احتمالا یا منفعت خودم یا ضرر دیگریست پیش میبرم . مهر طلبی  یعنی اینکه من ترجیح میدم  زجر ببرم در حالی که مردم تصور کنند  من دارم لذت  میبرم یا بر عکس 
وابستگی یعنی اینکه زندگی ما به هم رابط  داره .
شرایط اصلی گفتگو  آداب و ادب  


Saturday, August 4, 2012

بر مبنای واقعیات احساس رو پیدا کنید و تخیل رو در مسیر خلاقیت استفاده کنید  نه  برای توصیف و تعبیر  واقعیات    

Reality , Responsibility and Morality 


Friday, August 3, 2012

Einestein Qoute

I never teach my pupils. I only attempt to provide the conditions in which they can learn.



An empty stomach is not a good political adviser.
Education is what remains after one has forgotten what one has learned in school.

My religion consists of a humble admiration of the illimitable superior spirit who reveals himself in the slight details we are able to perceive with our frail and feeble mind."

Imagination is more important than knowledge...


Try not to become a man of success but rather to become a man of value.


Memory is deceptive because it is colored by today's events.

   The true sign of intelligence is not knowledge but imagination.

Wednesday, August 1, 2012

تفاوت گشادی و تنگی

از دیدگاه چشم غیر مسلح ، هیچ محدودیتی برای گشادی وجود نداره ، ولی برای تنگی چرا !

Monday, July 30, 2012

تنها بدان خدايي ايمان دارم كه رقص بداند . فردريش نيچه
سرانجام کشف شد که صاحب بيمارترين افکار و خشن ترين قلبها مرداني هستند که زود به زود عاشق مي شوند. روسکين
بيشتر مردم دعا نمي کنند فقط التماس مي کنند. برنارد شاو

Saturday, July 21, 2012

کاش در دهكده عشق فراواني بود               توي بازار صداقت کمي ارزاني يود
کاش اگر گاه کمي لطف به هم ميكرديم          مختصر بود ولي ساده و پنهاني بود
کاش به حرمت دلهاي مسافر هر شب          روي شفاف ترين خاطره مهماني بود
کاش دريا کمي از درد خودش کم مي کرد  قرض مي داد به ما هرچه پريشاني بود
کاش به تشنگي پونه که پاسخ داديم            رنگ رفتار من و لحن تو انساني بود
مثل حافظ که پر از معجزه و الهامست     کاش رنگ شب ما هم کمي عرفاني بود
چه قدر شعر نوشتيم براي باران               غافل از اين دل ديوانه که باراني بود
کاش سهراب نمي رفت به اين زودي ها   دل پر از صحبت اين شاعر کاشاني بود
کاش دل ها پر افسانه ي نيما مي شد         و به يادش همه شب ماه چراغاني بود
کاش اسم همه دخترکان اينجا                      نام گلهاي پر از شبنم ايراني بود
کاش چشمان پر از پرسش مردم کمتر       غرق اين زندگي سنگي و سيماني بود
کاش دنياي دل ما شبي از اين شبها    غرق هر چيزکه مي خواهي و مي داني بود
دل اگر رفت شبي کاش دعايي بكنيم         راز اين شعر همين مصرع پاياني بود

مريم حيدرزاده

ای شاه درويشت منم


من مست جام باقی‌ام، دارم هوای عاشقی
حیران روی ساقی‌ام، دارم هوای عاشقی

ای جان و ای جانان من، دارم هوای عاشقی
ای وصل و ای هجران من، دارم هوای عاشقی

جان در بر جانانه شد، دل بر سر پیمانه شد
تن ساکن میخانه شد، دارم هوای عاشقی

گه نور و گه نار آمدم، گه گل، گهی خار آمدم
گه مست و هشیار آمدم، دارم هوای عاشقی

ای شاه درویشت منم، درویش دل‌ریشت منم
بیگانه و خویشت منم، دارم هوای عاشقی

دیوانه‌ی رویت منم، آشفته‌ی مویت منم
سرگشته‌ی کویت منم، دارم هوای عاشقی

 

Friday, July 13, 2012

اگر میخواهید خوشبخت باشید:

 زندگی را به یک هدف گره بزنید، نه به آدمها و اشیاء.



 " آلبرت انیشتن"

Friday, July 6, 2012

موفقيت توانايي رفتن از شكستي به شكست ديگر بدون از دست دادن شور و حرارت است.
 وينستون چرچيل

Monday, July 2, 2012

آتشی از عشق در جان بــرفروز     سر به سر فکر و عبارت را بـسوز
دوست دارد یار این آشفتگی     کوشش بیهوده به از خفتگی

ثنا و شکر معشوق

شکر که باز آمدی زان کوه قاف
گفت ای عنقای حق جان را مطاف
ای تو عشق عشق و ای دلخواه عشق
ای سرافیل قیامتگاه عشق
گوش خواهم که نهی بر روزنم
اولین خلعت که خواهی دادنم
بنده‌پرور گوش کن اقوال من
گرچه می‌دانی بصفوت حال من
ز آرزوی گوش تو هوشم پرید
صد هزاران بار ای صدر فرید
و آن تبسمهای جان‌افزای تو
آن سمیعی تو وان اصغای تو
عشوه‌ی جان بداندیش مرا
آن بنوشیدن کم و بیش مرا
بس پذیرفتی تو چون نقد درست
قلبهای من که آن معلوم تست
حلمها در پیش حلمت ذره‌ای
بهر گستاخی شوخ غره‌ای
اول و آخر ز پیش من بجست
اولا بشنو که چون ماندم ز شست
که بسی جستم ترا ثانی نبود
ثانیا بشنو تو ای صدر ودود
گوییا ثالث ثلاثه گفته‌ام
ثالثا تا از تو بیرون رفته‌ام
می ندانم خامسه از رابعه
رابعا چون سوخت ما را مزرعه
پی بری باشد یقین از چشم ما
هر کجا یابی تو خون بر خاکها
ز ابر خواهد تا ببارد بر زمین
گفت من رعدست و این بانگ و حنین
یا بگریم یا بگویم چون کنم
من میان گفت و گریه می‌تنم
ور نگویم چون کنم شکر و ثنا
گر بگویم فوت می‌گردد بکا
بین چه افتادست از دیده مرا
می‌فتد از دیده خون دل شها
که برو بگریست هم دون هم شریف
این بگفت و گریه در شد آن نحیف
حلقه کرد اهل بخارا گرد اوی
از دلش چندان بر آمد های هوی
مرد و زن خرد و کلان حیران شدند
خیره گویان خیره گریان خیره‌خند
مرد و زن درهم شده چون رستخیز
شهر هم هم‌رنگ او شد اشک ریز
گر قیامت را ندیدستی ببین
آسمان می‌گفت آن دم با زمین
تا فراق او عجب‌تر یا وصال
عقل حیران که چه عشق است و چه حال
تا مجره بر دریده جامه را
چرخ بر خوانده قیامت‌نامه را
اندرو هفتاد و دو دیوانگی
با دو عالم عشق را بیگانگی
جان سلطانان جان در حسرتش
سخت پنهانست و پیدا حیرتش
تخت شاهان تخته‌بندی پیش او
غیر هفتاد و دو ملت کیش او
بندگی بند و خداوندی صداع
مطرب عشق این زند وقت سماع
در شکسته عقل را آنجا قدم
پس چه باشد عشق دریای عدم
زین دو پرده عاشقی مکتوم شد
بندگی و سلطنت معلوم شد
تا ز هستان پرده‌ها برداشتی
کاشکی هستی زبانی داشتی
پرده‌ی دیگر برو بستی بدان
هر چه گویی ای دم هستی از آن
خون بخون شستن محالست و محال
آفت ادراک آن قالست و حال
روز و شب اندر قفص در می‌دمم
من چو با سوداییانش محرمم
دوش ای جان بر چه پهلو خفته‌ای
سخت مست و بی‌خود و آشفته‌ای
اولا بر جه طلب کن محرمی
هان و هان هش دار بر ناری دمی
الله الله اشتری بر ناودان
عاشق و مستی و بگشاده زبان
یا جمیل الستر خواند آسمان
چون ز راز و ناز او گوید زبان
تا همی‌پوشیش او پیداترست
ستر چه در پشم و پنبه آذرست
سر بر آرد چون علم کاینک منم
چون بکوشم تا سرش پنهان کنم
کای مدمغ چونش می‌پوشی بپوش
رغم انفم گیردم او هر دو گوش
همچو جان پیدایی و پوشیده‌ای
گویمش رو گرچه بر جوشیده‌ای
چون می اندر بزم خنبک می‌زنم
گوید او محبوس خنبست این تنم
تا نیاید آفت مستی برو
گویمش زان پیش که گردی گرو
یار روزم تا نماز شام من
گوید از جام لطیف‌آشام من
گویمش وا ده که نامد شام من
چون بیاید شام و دزدد جام من
زانک سیری نیست می‌خور را مدام
زان عرب بنهاد نام می مدام
او بود ساقی نهان صدیق را
عشق جوشد باده‌ی تحقیق را
باده آب جان بود ابریق تن
چون بجویی تو بتوفیق حسن
قوت می بشکند ابریق را
چون بیفزاید می توفیق را
چون مگو والله اعلم بالصواب
آب گردد ساقی و هم مست آب
شیره بر جوشید و رقصان گشت و زفت
پرتو ساقیست کاندر شیره رفت
که چنین کی دیده بودی شیره را
اندرین معنی بپرس آن خیره را
آنک با شوریده شوراننده هست
بی تفکر پیش هر داننده هست