Sunday, August 5, 2012

Religion is like A Penis



بازی یعنی من با یه هدف پنهان ظاهری رو موجه جلوه میدم و باطنی رو که احتمالا یا منفعت خودم یا ضرر دیگریست پیش میبرم . مهر طلبی  یعنی اینکه من ترجیح میدم  زجر ببرم در حالی که مردم تصور کنند  من دارم لذت  میبرم یا بر عکس 
وابستگی یعنی اینکه زندگی ما به هم رابط  داره .
شرایط اصلی گفتگو  آداب و ادب  


Saturday, August 4, 2012

بر مبنای واقعیات احساس رو پیدا کنید و تخیل رو در مسیر خلاقیت استفاده کنید  نه  برای توصیف و تعبیر  واقعیات    

Reality , Responsibility and Morality 


Friday, August 3, 2012

Einestein Qoute

I never teach my pupils. I only attempt to provide the conditions in which they can learn.



An empty stomach is not a good political adviser.
Education is what remains after one has forgotten what one has learned in school.

My religion consists of a humble admiration of the illimitable superior spirit who reveals himself in the slight details we are able to perceive with our frail and feeble mind."

Imagination is more important than knowledge...


Try not to become a man of success but rather to become a man of value.


Memory is deceptive because it is colored by today's events.

   The true sign of intelligence is not knowledge but imagination.

Wednesday, August 1, 2012

تفاوت گشادی و تنگی

از دیدگاه چشم غیر مسلح ، هیچ محدودیتی برای گشادی وجود نداره ، ولی برای تنگی چرا !

Monday, July 30, 2012

تنها بدان خدايي ايمان دارم كه رقص بداند . فردريش نيچه
سرانجام کشف شد که صاحب بيمارترين افکار و خشن ترين قلبها مرداني هستند که زود به زود عاشق مي شوند. روسکين
بيشتر مردم دعا نمي کنند فقط التماس مي کنند. برنارد شاو

Saturday, July 21, 2012

کاش در دهكده عشق فراواني بود               توي بازار صداقت کمي ارزاني يود
کاش اگر گاه کمي لطف به هم ميكرديم          مختصر بود ولي ساده و پنهاني بود
کاش به حرمت دلهاي مسافر هر شب          روي شفاف ترين خاطره مهماني بود
کاش دريا کمي از درد خودش کم مي کرد  قرض مي داد به ما هرچه پريشاني بود
کاش به تشنگي پونه که پاسخ داديم            رنگ رفتار من و لحن تو انساني بود
مثل حافظ که پر از معجزه و الهامست     کاش رنگ شب ما هم کمي عرفاني بود
چه قدر شعر نوشتيم براي باران               غافل از اين دل ديوانه که باراني بود
کاش سهراب نمي رفت به اين زودي ها   دل پر از صحبت اين شاعر کاشاني بود
کاش دل ها پر افسانه ي نيما مي شد         و به يادش همه شب ماه چراغاني بود
کاش اسم همه دخترکان اينجا                      نام گلهاي پر از شبنم ايراني بود
کاش چشمان پر از پرسش مردم کمتر       غرق اين زندگي سنگي و سيماني بود
کاش دنياي دل ما شبي از اين شبها    غرق هر چيزکه مي خواهي و مي داني بود
دل اگر رفت شبي کاش دعايي بكنيم         راز اين شعر همين مصرع پاياني بود

مريم حيدرزاده

ای شاه درويشت منم


من مست جام باقی‌ام، دارم هوای عاشقی
حیران روی ساقی‌ام، دارم هوای عاشقی

ای جان و ای جانان من، دارم هوای عاشقی
ای وصل و ای هجران من، دارم هوای عاشقی

جان در بر جانانه شد، دل بر سر پیمانه شد
تن ساکن میخانه شد، دارم هوای عاشقی

گه نور و گه نار آمدم، گه گل، گهی خار آمدم
گه مست و هشیار آمدم، دارم هوای عاشقی

ای شاه درویشت منم، درویش دل‌ریشت منم
بیگانه و خویشت منم، دارم هوای عاشقی

دیوانه‌ی رویت منم، آشفته‌ی مویت منم
سرگشته‌ی کویت منم، دارم هوای عاشقی

 

Friday, July 13, 2012

اگر میخواهید خوشبخت باشید:

 زندگی را به یک هدف گره بزنید، نه به آدمها و اشیاء.



 " آلبرت انیشتن"

Friday, July 6, 2012

موفقيت توانايي رفتن از شكستي به شكست ديگر بدون از دست دادن شور و حرارت است.
 وينستون چرچيل

Monday, July 2, 2012

آتشی از عشق در جان بــرفروز     سر به سر فکر و عبارت را بـسوز
دوست دارد یار این آشفتگی     کوشش بیهوده به از خفتگی

ثنا و شکر معشوق

شکر که باز آمدی زان کوه قاف
گفت ای عنقای حق جان را مطاف
ای تو عشق عشق و ای دلخواه عشق
ای سرافیل قیامتگاه عشق
گوش خواهم که نهی بر روزنم
اولین خلعت که خواهی دادنم
بنده‌پرور گوش کن اقوال من
گرچه می‌دانی بصفوت حال من
ز آرزوی گوش تو هوشم پرید
صد هزاران بار ای صدر فرید
و آن تبسمهای جان‌افزای تو
آن سمیعی تو وان اصغای تو
عشوه‌ی جان بداندیش مرا
آن بنوشیدن کم و بیش مرا
بس پذیرفتی تو چون نقد درست
قلبهای من که آن معلوم تست
حلمها در پیش حلمت ذره‌ای
بهر گستاخی شوخ غره‌ای
اول و آخر ز پیش من بجست
اولا بشنو که چون ماندم ز شست
که بسی جستم ترا ثانی نبود
ثانیا بشنو تو ای صدر ودود
گوییا ثالث ثلاثه گفته‌ام
ثالثا تا از تو بیرون رفته‌ام
می ندانم خامسه از رابعه
رابعا چون سوخت ما را مزرعه
پی بری باشد یقین از چشم ما
هر کجا یابی تو خون بر خاکها
ز ابر خواهد تا ببارد بر زمین
گفت من رعدست و این بانگ و حنین
یا بگریم یا بگویم چون کنم
من میان گفت و گریه می‌تنم
ور نگویم چون کنم شکر و ثنا
گر بگویم فوت می‌گردد بکا
بین چه افتادست از دیده مرا
می‌فتد از دیده خون دل شها
که برو بگریست هم دون هم شریف
این بگفت و گریه در شد آن نحیف
حلقه کرد اهل بخارا گرد اوی
از دلش چندان بر آمد های هوی
مرد و زن خرد و کلان حیران شدند
خیره گویان خیره گریان خیره‌خند
مرد و زن درهم شده چون رستخیز
شهر هم هم‌رنگ او شد اشک ریز
گر قیامت را ندیدستی ببین
آسمان می‌گفت آن دم با زمین
تا فراق او عجب‌تر یا وصال
عقل حیران که چه عشق است و چه حال
تا مجره بر دریده جامه را
چرخ بر خوانده قیامت‌نامه را
اندرو هفتاد و دو دیوانگی
با دو عالم عشق را بیگانگی
جان سلطانان جان در حسرتش
سخت پنهانست و پیدا حیرتش
تخت شاهان تخته‌بندی پیش او
غیر هفتاد و دو ملت کیش او
بندگی بند و خداوندی صداع
مطرب عشق این زند وقت سماع
در شکسته عقل را آنجا قدم
پس چه باشد عشق دریای عدم
زین دو پرده عاشقی مکتوم شد
بندگی و سلطنت معلوم شد
تا ز هستان پرده‌ها برداشتی
کاشکی هستی زبانی داشتی
پرده‌ی دیگر برو بستی بدان
هر چه گویی ای دم هستی از آن
خون بخون شستن محالست و محال
آفت ادراک آن قالست و حال
روز و شب اندر قفص در می‌دمم
من چو با سوداییانش محرمم
دوش ای جان بر چه پهلو خفته‌ای
سخت مست و بی‌خود و آشفته‌ای
اولا بر جه طلب کن محرمی
هان و هان هش دار بر ناری دمی
الله الله اشتری بر ناودان
عاشق و مستی و بگشاده زبان
یا جمیل الستر خواند آسمان
چون ز راز و ناز او گوید زبان
تا همی‌پوشیش او پیداترست
ستر چه در پشم و پنبه آذرست
سر بر آرد چون علم کاینک منم
چون بکوشم تا سرش پنهان کنم
کای مدمغ چونش می‌پوشی بپوش
رغم انفم گیردم او هر دو گوش
همچو جان پیدایی و پوشیده‌ای
گویمش رو گرچه بر جوشیده‌ای
چون می اندر بزم خنبک می‌زنم
گوید او محبوس خنبست این تنم
تا نیاید آفت مستی برو
گویمش زان پیش که گردی گرو
یار روزم تا نماز شام من
گوید از جام لطیف‌آشام من
گویمش وا ده که نامد شام من
چون بیاید شام و دزدد جام من
زانک سیری نیست می‌خور را مدام
زان عرب بنهاد نام می مدام
او بود ساقی نهان صدیق را
عشق جوشد باده‌ی تحقیق را
باده آب جان بود ابریق تن
چون بجویی تو بتوفیق حسن
قوت می بشکند ابریق را
چون بیفزاید می توفیق را
چون مگو والله اعلم بالصواب
آب گردد ساقی و هم مست آب
شیره بر جوشید و رقصان گشت و زفت
پرتو ساقیست کاندر شیره رفت
که چنین کی دیده بودی شیره را
اندرین معنی بپرس آن خیره را
آنک با شوریده شوراننده هست
بی تفکر پیش هر داننده هست

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو/ مولونا

                    
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور ازین بیخبری رنج مبر هیچ مگو

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد
در ره دل چه لطیفست سفر هیچ مگو   

گفتم ای دل چه مه است این  دل اشارت می کرد
که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو

گفتم این روی فرشته است عجب یا بشر است
 گفت این غیر فرشته است و بشر هیچ مگو

ای نشسته تو درین خانه پر نقش و خیال
خیز ازین خانه برو رخت ببر هیچ مگو
  
گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست
گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو

مولونا


  

   

A belief

A belief which leaves no place for doubt, is not a belief; it is a superstition

José Bergamín Gutiérre



Monday, June 25, 2012

پنهان خورید باده که تعزیر می‌کنند

دانی که چنگ و عود چه تقریر می‌کنند

پنهان خورید باده که تعزیر می‌کنند

ناموس عشق و رونق عشاق می‌برند

عیب جوان و سرزنش پیر می‌کنند

جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز

باطل در این خیال که اکسیر می‌کنند

گویند رمز عشق مگویید و مشنوید

مشکل حکایتیست که تقریر می‌کنند

ما از برون در شده مغرور صد فریب

تا خود درون پرده چه تدبیر می‌کنند

تشویش وقت پیر مغان می‌دهند باز

این سالکان نگر که چه با پیر می‌کنند

صد ملک دل به نیم نظر می‌توان خرید

خوبان در این معامله تقصیر می‌کنند

قومی به جد و جهد نهادند وصل دوست

قومی دگر حواله به تقدیر می‌کنند

فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر

کاین کارخانه‌ایست که تغییر می‌کنند

می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب

چون نیک بنگری همه تزویر می‌کنند

از زندگی آموخته ام 1

از زندگی آموخته ام که  شادی  ثمره  اراده ای استوار است .

Tuesday, June 19, 2012

باغ ِ خودت



کم کم یاد خواهی گرفت تفاوت ظریف میان نگه داشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر؛ و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند و هدیه‌ها، معنی عهد و پیمان نمی‌دهند. کم کم یاد می گیری که حتی نور خورشید هم می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیري....

باید باغ ِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.
یاد می گیری که می توانی تحمل کنی که محکم باشی، پای هر خداحافظی یاد می‌گیری که خیلی می‌ارزی.

خورخه لوییس بورخس