Thursday, August 25, 2011
Sunday, August 21, 2011
Univercity Center
اولین روزی که اومدم کتابخونه دانشگاه تگزاس ، با صحنهای عجیب غریبی مواجه شدم .
یه دختره دشت با کونش پشت یه پسر رو ماساژ میداد . من کوپ کردم ، گفتم حتما ساختمون هپی اندینگ تگزاس رو واست دانشگاه ساختن . جالب اینه که بعد از ماساژ کون درمانی، نوبت به مالیدن باسن با آرنج و،.. رسید.
تو دهاته ما اگه تو کتابخونه با دختره مردم سلام علیک کنه عمشو میران تحویل کلانتری میدن .
Saturday, August 20, 2011
Difficulty" is the name of an ancient tool created to define who we are.
I don't know who said that but definitely he/she knew who he/she was
اولین جلسه با اساتید ایرانی در دانشگاه تگزاس در آرلینگتون
Perfect is the enemy of Good.
Yeah that's right
Prof.Alavi
Yeah that's right
Prof.Alavi
Wednesday, August 10, 2011
Monday, August 1, 2011
دو تا خانم خیلی با کلاس
تو اتوبوس ولوو قدیمی ، درب به داغون نشتسته بودم، داشتم میومدم تهران، یه ۲ تا خانم خیلی خیلی با کلاس بعد از بیدار شدن از چرت شاهانه، به شاگرد شوفر گری گرفته چومپت میگن : آقا دستمال مرطوب دارد ؟ اون اسکول اولاش که ۲ دقیقه هنگ کرد، بعدش فکر کرد اینا لنگ خیس شده میخوان شیشه رو پاک کنان. ای تو روح هرچی ادامه فیسه افاده ایی با کلاس شاشیدم که فرق بوینگ رو با اتوبوس ولوو تشخیص نمیده.
Friday, July 22, 2011
Friends Gathering
چه حالی کردیم تو این ۱۰ روز گذشته ، دوستای قدیمی دوباره دوره هم جمع شدیم ، از مالزی، ترکیه ، .... عروسی یکی از همون .
بچه ها ... بدش هم سفر شمال و از اون طرف چهار محل بختیاری و ا صفهان . کلا حالی بردیم بس اساسی .
یاشار ، محمود ، امیر و مریم ،روشنک، مهدی ، نوید، پدرام و صنم
Monday, June 20, 2011
پارادوکس منطقی
بشار اسد: ۶۴ هزار نفر از معترضان حوادث سوریه تحت تعقیب هستند
نیم ملیون نفر دنباله این شصت و ۴ هزار نفر هستند
Monday, June 13, 2011
Friday, June 10, 2011
Monday, June 6, 2011
لطفآ در این مکان نصب شود
به دلیل برخوردار بودن از حمایت خانواده ارزش دوستی را نمیداند
خواهد فهمید، وقتی دیگر رمقی برای دوستی نیست
خواهد فهمید، وقتی دیگر رمقی برای دوستی نیست
Sunday, June 5, 2011
Friday, June 3, 2011
سمفونی عاشقی
ز دو ديده خون فشانم ز غــمت شب جدايي
چــه كنم كه هست اينها گـل باغ آشــــنايي
مــــژهها و چشم يارم به نظر چــــنان نـمايد
كه مـــيان سنبلــستان چرد آهــوي ختــايي
سر برگ گــل ندارم به چه رو روم به گــلشن
كه شــــنيدهام ز گلها هـــمه بوي بيوفـايي
بكدام مذهبست اين؟ بكدام ملتاست اين؟
كه كشند عاشقي را كه تو عاشـقم چرايي
به طواف كــعبه رفتم به حــرم رهـــم ندادند
كه تو در بـرون چه كردي كه درون خانه آيي؟
به قـــمارخانه رفتم، هــــــمه پاكــــباز ديدم
چـو به صــومعه رســــيدم همه زاهد ريايي
در ديــر ميزدم مــــــن، که نـــدا ز در درآمد
كه درآ درآ عــــــراقي، كه تو هم ازآن مــايي
عراقی
عراقی
Thursday, June 2, 2011
نصیحت های شیخ ابو مظلم خراسانی به پسرش مظلم نیشابوری
پسرم ، هر یک از قابلیت ها و توانایی های انسان فقط یه حلقه کوچکی از یک رشته کامل زنجیرند . قدرت زنجیر تو به قدرت ضعیف ترین حلقه از توانایی هات بستگی داره. صرفه نظر از اینکه چقدر یکی از حلقه های زنجیرت محکم باشند ،حلقه های ضعیف بالاخره کار دستت میدن . از ما گفتن، خود دانی
Sunday, May 29, 2011
جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد
زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد.اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخور!او گفت ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود
دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی.گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟
سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده ای؟
کودک چراغ را فوت کرد و آن را خاموش ساخت و گفت : تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟
چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت میکرد.گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن.گفت من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟
دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی.گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟
سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده ای؟
کودک چراغ را فوت کرد و آن را خاموش ساخت و گفت : تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟
چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت میکرد.گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن.گفت من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟
هانی
Thursday, May 26, 2011
و عشق آغاز شد
_ عزیزم، میخوای مهریه رو به اندازهی سال تولدت بزنیم؟
_ اونجوری که سنم رو همه میفهمن، همون به اندازهی شماره ملی بزنی بهتره
نویسنده: سه ملاقه دار
Wednesday, May 25, 2011
قصه تلخ باور های مردم ماست
غم انگیزتر از خانه های بدون پنجره
پنجره هایی هستند که رو به دیوار باز می شوند
زروان ازلی
Subscribe to:
Posts (Atom)

